تولدت مبارک

روشن ترین ستاره شب در چشمان توست ، وقتی که می خندی ...

دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به مهمانی گلهای باغ می آورد

و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

و پرنده آواز جدید  می سراید :

امروز بهاری دیگر است

در روز تولد مهربان ترین

در میلاد کسی که اسوه محبت و از خود گذشتگی است

امروز را شادتر خواهم بود

و دلم را به مهمانی آسمان خواهم برد

جشنی برای میلادت برپا خواهم کرد

تمامی گلها و سبزه ها در میهمانی ما خواهند سرود

برادر مهربانم

روزهای زندگیت هر روز گوارا باد .

میلادت مبارک .

این نیز بگذشت !!!

دل گرفتگی !!! :

نمی دونم چرا بعضی وقتا اونقدر دلم می گیره که به هیچ طریقی نمی تونم حال و هوامو عوض کنم  !!!

این جور مواقع تمام خاطره های آزار دهنده زندگیم می یاد جلوی چشمم ...

ناخودآگاه هی به خدا اعتراض می کنم ، انگار دیواری کوتاه تر از خدا پیدا نمی کنم .

شایدم هیچ کس دیگه رو قابل اعتماد تر از خدای پیدا نمی کنم که با این که می دونه و می دونم که حرفام    ناعادلانه است بازم خوب به حرفام گوش می کنه بدون اینکه در موردم قضاوت کنه و البته وقتی سبک شدم بازم همون جور مثل قبل احساس می کنم که دوستم داره و تنهام نمی زاره با اینکه می دونه که من اینقدر بی معرفتم که وقتی حالم خوبه خیلی وقتا کاملا فراموشش می کنم و دوباره موقع غصه هام به یادش می افتم .

حس خوب :

این روزا یه فیلمی هست که خیلی دوستش دارم و موقع دیدنش خیلی حالم خوبه و کلا حال و هوامو خیلی عوض کرده ...

قهوه تلخم خیلی دوست دارم ، رگ خوابم که اصلا باهاش زندگی می کنم ...

به سلامتیه حیوانات خانگی نداشته !!! :

تو این مدت که تنها بودم و مامان بابام نبودن با همه چیز کنار اومدم الا یه چیز ...

نمی دونم که چرا وقتی مامان بابا بودن هیچ خبری از هیچ موجود موذی نبود اما تو این دو هفته از شانس من یه بار مچ یه سوسک زشت و ... گرفتم و یه بارم مچ یه مارمولک !!!

دیگه تصور کنید که منی که از یه مورچه هم می ترسم و از دویست کیلومتری یه سوسک هم رد بشم بازم جیغ می کشم یه مارمولک و یه سوسک کشتم !!!!

می ترسم دفعه بعد یه دفعه مچ ماری ، موشی چیزی رو بگیرم . ( خدا به خیر بگذرونه این روزای آخرو )

 اندر احوالات یخچال :

این یخچال باحال ما  تمام تابستون همه رو  تو حسرت یخ گذاشت و دریغ از یه لیوان آب خنک تو این تابستون گرم !

نمی دونم شاید علتش گرمای زیاد بود و مثل من که تمام تابستون بی حال بودم و حوصله هیچ کاری رو نداشتم این بنده خدا هم حال و حوصله یخ درست کردن نداشته !!!خوب طبیعیه دیگه .

خلاصه حالا جالبیش اینجاست که الان که هوا سرد شده و دیگه هیچ کس طرف آب یخ هم نمیره تمام طول شبا رو با صداهای بلند و عجیب غریبی داره یخ درست می کنه !!!

خدایش دیگه تو کف این کارش موندم و هیچ توضیحی نمی تونم در موردش پیدا کنم ...

اولا واقعا می ترسیدم از صداهاش ؛ اما دیگه الان عادت کردم و برام شده مثل لالایی . یه جورایی اگه یه شب صداشو نشوم تعجب می کنم و خوابم نمی بره .


حرف آخر : بقیه تجربه هامم دیگه بمونه برای خودم ! الکی که نیست یه ماه تنها بودم تا به اینجا رسیدم حالا به این راحتی همشو بگم ....


رسیدن به کمال

در نيويورک، در ضيافت شامي که مربوط به جمع آوري کمک مالي براي مدرسه

مربوط به بچه هاي داراي ناتواني ذهني بود، پدر يکي از اين بچه ها نطقي کرد که

هرگز براي شنوندگان آن فراموش نمي شود... او با گريه گفت: کمال در بچه من

"شايا" کجاست؟ هرچيزي که خدا مي آفريند کامل است. اما بچه من نمي تونه

چيزهايي رو بفهمه که بقيه بچه ها مي تونند. بچه من نمي تونه چهره ها و

چيزهايي رو که ديده مثل بقيه بچه ها بياد بياره.کمال خدا در مورد شايا کجاست ؟!

افرادي که در جمع بودند شوکه و اندوهگين شدند ... پدر شايا ادامه داد: به اعتقاد

من هنگامي که خدا بچه اي شبيه شايا را به دنيا مي آورد، کمال اون بچه رو در

روشي مي گذارد که ديگران با اون رفتار مي کنند *

 

*و سپس داستان زير را درباره شايا گفت: *

 

*يک روز که شايا و پدرش در پارکي قدم مي زدند تعدادي بچه را ديد که بيسبال

بازي مي کردند. شايا پرسيد : بابا به نظرت اونا منو بازي ميدن...؟! پدر شايا

ميدونست که پسرش بازي بلد نيست و احتمالاً بچه ها اونو تو تيمشون نمي خوان،

اما او فهميد که اگه پسرش براي بازي پذيرفته بشه، حس يکي بودن با اون بچه ها

ميکنه. پس به يکي از بچه ها نزديک شد و پرسيد : آيا شايا مي تونه بازي کنه؟!

اون بچه به هم تيمي هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولي جوابي نگرفت و

خودش گفت: ما 6 امتياز عقب هستيم و بازي در راند 9 است. فکر مي کنم اون

بتونه در تيم ما باشه و ما تلاش مي کنيم اونو در راند 9 بازي بديم....*

 

*درنهايت تعجب، چوب بيسبال رو به شايا دادند! همه مي دونستند که اين غير

ممکنه زيرا شايا حتي بلد نيست که چطوري چوب رو بگيره! اما همينکه شايا براي

زدن ضربه رفت ، توپ گير چند قدمي نزديک شد تا توپ رو خيلي اروم بياندازه که

شايا حداقل بتونه ضربه ارومي بزنه...اولين توپ که پرتاب شد، شايا ناشيانه زد و از

دست داد! يکي از هم تيمي هاي شايا نزديک شد و دوتايي چوب رو گرفتند و

روبروي پرتاب کن ايستادند. توپگير دوباره چند قدمي جلو آمد و اروم توپ رو انداخت.

شايا و هم تيميش ضربه آرومي زدند و توپ نزديک توپگير افتاد، توپگير توپ رو

برداشت و ميتونست به اولين نفر تيمش بده و شايا بايد بيرون مي رفت و بازي تمام

مي شد...اما بجاي اينکار، اون توپ رو جايي دور از نفر اول تيمش انداخت و همه داد

زدند :شايا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شايا به خط اول ندويده بود!

شايا هيجان زده و با شوق خط عرضي رو با شتاب دويد. وقتي که شايا به خط اول

رسيد، بازيکني که اونجا بود مي تونست توپ رو جايي پرتاب کنه که امتياز بگيره و

شايا از زمين بره بيرون، ولي فهميد که چرا توپگير توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند

اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شايا بسمت

خط دوم دويد. دراين هنگام بقيه بچه ها در خط خانه هيجان زده و مشتاق حلقه زده

بودند.. همينکه شايا به خط دوم رسيد، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتي به 3

رسيد، افراد هر دو تيم دنبالش دويدند و فرياد زدند: شايا، برو به خط خانه...! شايا به

خط خانه دويد و همه 18 بازيکن شايا رو مثل يک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند

اينکه اون يک ضربه خيلي عالي زده و کل تيم برنده شده باشه...*

 

*پدر شايا درحاليکه اشک در چشم هايش بود گفت: **اون 18 پسر به کمال

رسيدند... *

 

*اين روتعميم بديم به خودمون و همه کساني که باهاشون زندگي مي کنيم *

*هيچ کدوم ما کامل نيستيم و جايي از وجودمون ناتواني هايي داريم * *اطرافيان

ما هم همين طورند **پس بيايد با آرامش از ناتواني هاي اطرافيانمون بگذريم و

همديگر رو به خاطر نقص هامون خرد نکنيم * *بلکه با عشق، هم خودمون رو به

سمت بزرگي و کمال ببريم و هم اطرافيانمون رو  ...




70  80    90 ؟!؟!

روزها دارن به سرعت یکی پس از دیگری می گذرند. البته روزها که چه عرض کنم باید بگم سالها.

زمان افتاده رو دور تندش.

تو دهه ی هفتاد من وارد مدرسه شدم.

اون موقع ها بالای تخته سیاه تاریخ رو می نوشتند ؛ و هر روز هم عوض میشد.

برام سوال بود که ، پس چرا هفتادش عوض نمی شه.

هنوز درکم از گذشت زمان کامل نشده بود. ولی خیلی دلم می خواست عوض بشه.

تا بزرگتر شدم و همه چی اومد دستم.

حالا نوبت خیال پردازی شده بود ، که سال 80 چند سالم میشه ؟

و دهه 80 زندگیم چه تغییری میکنه ؟

انگار قرار بود مثلأ قرن عوض بشه. همون قدر برام هیجان آور بود.

ولی 80 و دنبالش هم اومد ...

و هیچ اتفاق خاص و خارق العاده ای هم که تو عالم بچگیم منتظرش بودم ، نیفتاد.

و شاید بر عکس هم بوده باشه.

من بزرگ و بالغ شدم و دنیا چهره ای عریان تر و بی رحم تر از خودش بهم نشون داد و بهم گفت : که با کسی شوخی نداره و باید پوست کلفت بشم.

چیزایی رو دیدم و شنیدم که با دنیای من خیلی در تضاد بود و تصور نمی کردم وجود داشته باشن و در مخیلم نمی گنجیدن.

شاید اگر تو دوران بچگی می دونستم که با تموم شدن دهه ی 70 و ورود به دهه ی 80 (که اینقدر براش ذوق داشتم و انتظار کشیدم) باید با دوران شاد و یکرنگ و ساده ی بچگی خداحافظی کنم ؛ هیچ وقت چنین آرزویی نمی کردم و منتظرش نمی موندم.

دریغ و افسوس که دهه 80 هم تموم شد و حدود 5 ماه دیگر هم وارد دهه ی 90 میشیم.

دهه ی که هیچ وقت آرزوشو نکردم ، براش ذوق و شوقی نداشتم و در موردش هیچ فکری ندارم ،

و بر عکس ازش می ترسم ،از اتفاقاتی که تو دهه ی 90 انتظارم رو می کشن .

 نمی دونم دنیا روی دیگه ای هم داره که بخواد بهم نشون بده یا نه ؟!؟

امیدوارم فکر نکنید یا نگید چرا فقط جنبه های منفی دهه ی 80 رو دیدم . صد در صد اتفاقات خوب و شادی هم داشتم . ( خیلی سادست ، چون آدم از چیزی میگه یا می نویسه که توقع اش رو نداره و ناراحتش کرده و براش غیره منتظرست.)

زندگی مجموعه ای از خاطرات شیرین و تلخه که همشون با ارزشن.