یکسال در فراغ تو ...

منو دنیایی که عمه صدیقه در آن نفس نمی کشه ،

منو آسمونی که عمه ام چشماشو  به روی اون بست ،

منو زمینی که دیگر نبض قدمای اونو نداره ،

منو خونه ای که دیگه خونه عمه نیست ،

من ، بی آغوش گرم عمه صدیقه ،

منو سیل اشکای سرکشی که در فراغ تو از دل تنگم ،به گونه هام می تازه ،

عمه، یکسال است که دلم برای لبخندت تنگ شده

عمه عزیزم دوستت دارم تا همیشه ...

نه تو می مانی نه اندوه ...

 

نه تو می مانی

نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه ، نه ! آیینه به تو خیره شده ست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد

گنجه دیروزت ، پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف!

بسته های فردا همه ای کاش ای کاش!

ظرف این لحظه ولیکن خالی ست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید

در این سینه بر او باز مکن

تا خدا یک رگ گردن باقی ست

تا خدا مانده به غم وعده این خانه مده !