نامه خلاقانه...

نوشته زیر یک نامه خلاقانست که یک نوجوان برای پدر مادرش نوشته..

,dear parents

Jasmine was in a relationship with a dirty homeless boy named Aladdin. Snow white lived alone with 7 men. Pinocchio was a liar.robin hood was a thief. Tarzan walked around without clothes on. A Stranger kissed sleeping beauty and she married him. Cinderella lied an snuck out at night to attend a party

           Sincerely, it's not our fault,it's how you raised us                                         

پدر و مادر عزیزم

جاسمین با یک پسر کثیف و بی خانمان به اسم علاءالدین دوست بود.سفید برفی با هفت مرد زندگی می کرد.پینوکیو یک دروغگو بود.رابین هود یک دزد بود.تارزان همیشه بدون لباس همه جا میرفت.بک مرد غریبه زیبای خفته رو بوس کرد و اونم باهاش ازدواج کرد.سیندرلا دروغ گفت و دزدکی از خونه فرار کرد که در یک مهمونی شرکت کنه.

ارادتمند ,اما این اشتباه ما نیست, شما ما رو اینجوری بزرگ کردین          


  

کوتاه ترین داستان جهان



"For Sale: Baby Shoes, Never Worn"
"برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده"

نوشته بالا فقط یک جمله نیست, بلکه کوتاه ترین داستان جهان است که توسط "ارنست همینگوی" نوشته شده. گفته میشود "ارنست همینگوی" این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه ی داستان کوتاه نوشته است و برنده ی مسابقه نیز شده است. همچنین گفته میشود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمیتوان داستان نوشت، نوشته است.


کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر میباشد که نویسنده ی مشخصی ندارد !

"The last man on earth is sitting alone in his room and all of a sudden a Knock on the door"
"آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند"

رسیدن به کمال

در نيويورک، در ضيافت شامي که مربوط به جمع آوري کمک مالي براي مدرسه

مربوط به بچه هاي داراي ناتواني ذهني بود، پدر يکي از اين بچه ها نطقي کرد که

هرگز براي شنوندگان آن فراموش نمي شود... او با گريه گفت: کمال در بچه من

"شايا" کجاست؟ هرچيزي که خدا مي آفريند کامل است. اما بچه من نمي تونه

چيزهايي رو بفهمه که بقيه بچه ها مي تونند. بچه من نمي تونه چهره ها و

چيزهايي رو که ديده مثل بقيه بچه ها بياد بياره.کمال خدا در مورد شايا کجاست ؟!

افرادي که در جمع بودند شوکه و اندوهگين شدند ... پدر شايا ادامه داد: به اعتقاد

من هنگامي که خدا بچه اي شبيه شايا را به دنيا مي آورد، کمال اون بچه رو در

روشي مي گذارد که ديگران با اون رفتار مي کنند *

 

*و سپس داستان زير را درباره شايا گفت: *

 

*يک روز که شايا و پدرش در پارکي قدم مي زدند تعدادي بچه را ديد که بيسبال

بازي مي کردند. شايا پرسيد : بابا به نظرت اونا منو بازي ميدن...؟! پدر شايا

ميدونست که پسرش بازي بلد نيست و احتمالاً بچه ها اونو تو تيمشون نمي خوان،

اما او فهميد که اگه پسرش براي بازي پذيرفته بشه، حس يکي بودن با اون بچه ها

ميکنه. پس به يکي از بچه ها نزديک شد و پرسيد : آيا شايا مي تونه بازي کنه؟!

اون بچه به هم تيمي هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولي جوابي نگرفت و

خودش گفت: ما 6 امتياز عقب هستيم و بازي در راند 9 است. فکر مي کنم اون

بتونه در تيم ما باشه و ما تلاش مي کنيم اونو در راند 9 بازي بديم....*

 

*درنهايت تعجب، چوب بيسبال رو به شايا دادند! همه مي دونستند که اين غير

ممکنه زيرا شايا حتي بلد نيست که چطوري چوب رو بگيره! اما همينکه شايا براي

زدن ضربه رفت ، توپ گير چند قدمي نزديک شد تا توپ رو خيلي اروم بياندازه که

شايا حداقل بتونه ضربه ارومي بزنه...اولين توپ که پرتاب شد، شايا ناشيانه زد و از

دست داد! يکي از هم تيمي هاي شايا نزديک شد و دوتايي چوب رو گرفتند و

روبروي پرتاب کن ايستادند. توپگير دوباره چند قدمي جلو آمد و اروم توپ رو انداخت.

شايا و هم تيميش ضربه آرومي زدند و توپ نزديک توپگير افتاد، توپگير توپ رو

برداشت و ميتونست به اولين نفر تيمش بده و شايا بايد بيرون مي رفت و بازي تمام

مي شد...اما بجاي اينکار، اون توپ رو جايي دور از نفر اول تيمش انداخت و همه داد

زدند :شايا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شايا به خط اول ندويده بود!

شايا هيجان زده و با شوق خط عرضي رو با شتاب دويد. وقتي که شايا به خط اول

رسيد، بازيکني که اونجا بود مي تونست توپ رو جايي پرتاب کنه که امتياز بگيره و

شايا از زمين بره بيرون، ولي فهميد که چرا توپگير توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند

اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شايا بسمت

خط دوم دويد. دراين هنگام بقيه بچه ها در خط خانه هيجان زده و مشتاق حلقه زده

بودند.. همينکه شايا به خط دوم رسيد، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتي به 3

رسيد، افراد هر دو تيم دنبالش دويدند و فرياد زدند: شايا، برو به خط خانه...! شايا به

خط خانه دويد و همه 18 بازيکن شايا رو مثل يک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند

اينکه اون يک ضربه خيلي عالي زده و کل تيم برنده شده باشه...*

 

*پدر شايا درحاليکه اشک در چشم هايش بود گفت: **اون 18 پسر به کمال

رسيدند... *

 

*اين روتعميم بديم به خودمون و همه کساني که باهاشون زندگي مي کنيم *

*هيچ کدوم ما کامل نيستيم و جايي از وجودمون ناتواني هايي داريم * *اطرافيان

ما هم همين طورند **پس بيايد با آرامش از ناتواني هاي اطرافيانمون بگذريم و

همديگر رو به خاطر نقص هامون خرد نکنيم * *بلکه با عشق، هم خودمون رو به

سمت بزرگي و کمال ببريم و هم اطرافيانمون رو  ...




من خودم هستم و پابرجایم ...

من نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من 
من خودم هستم و یک حس غریب 
که به صد عشق و هوس می‌ارزد 

من خودم هستم و یک دنیا ذکر 
که درونم لبریز 
شده از شعر حقیقت جویی 
من خودم هستم و هم زیبایم 
من خودم هستم و پابرجایم 

من دلم میخواهد 
ساعتی غرق درونم باشم 
عاری از عاطفه ها 
تهی از موج سراب 
دورتر از رفقا 
خالی از هرچه فراق 

من نه عاشق هستم 
نه حزین غم تنهایی ها 
من نه عاشق هستم 
و نه محتاج نوازش یا مهر 

من دلم تنگ خودم گشته و بس 
منشینید کنارم 
پی دلجویی و خوش گفتاری 
که دلم از سخنان غم و شادی پر شد 

من نه عاشق هستم 
و نه محتاج عشق 
من خودم هستم و می 
با دلم هستم و همسازی نی 
مستی ام را نپرانید به یک جمله هی

معصومه جانی


روزی که خدا زن را افرید...


هنگامی که خدا زن را آفريد به من گفت: اين زن است. وقتي با او روبرو شدي، مراقب باش که ...

 اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكني. سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي و مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين ميبارند. گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان ميشوي. از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت ميسوزاند و به چاه ویل سرنگونت ميکند مراقب باش....

 و من بي آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفريد، گفتم: به چشم.

 شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و اين از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو....

گفتم: به چشم.

 در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز زن را نديدم، به چشمانش ننگريستم، و آوايش را نشنيدم. چقدر دوست ميداشتم بر موجي كه مرا به سوي او ميخواند بنشينم، اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز ميگريختم.

 هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نميشناختم اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم، و گريستم. نميدانستم چرا؟

 قطره اشكي از چشمانم جاري شد و در پيش پايم به زمين نشست...

 به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم،  ميدانست.

 با لبخند گفت: اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داروي درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم. نميبيني كه در بطن وجودش موجودي را میپرورد؟

من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم...

من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم. پرسيدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟!

خدا گفت: من؟!!

فرياد زدم: شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت: من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي و نه آوای مرا ...

و من در گوشه اي ديدم شيخ دارد همچنان حرفهاي پيشينش را تكرار ميكند ...

 

تلاش


ژاپني ها عاشق ماهي تازه هستند. اما آب هاي اطراف ژاپن سال هاست که ماهي تازه ندارد. بنابر اين براي غذا رساندن به جمعيت ژاپن قايق هاي ماهي گيري، بزرگتر شدند و مسافت هاي دورتري را پيمودند. ماهيگيران هر چه مسافت طولاني تري را طي مي کردند به همان ميزان آوردن ماهي تازه بيشتر طول مي کشيد. اگر بازگشت بيش از چند روز طول مي کشيد ماهي ها، ديگر تازه نبودند و ژاپني ها مزه اين ماهي را دوست نداشتند.

براي حل اين مسئله،شرکت هاي ماهيگيري فريزرهايي در قايق هايشان تعبيه کردند. آن ها ماهي ها را مي گرفتند آن ها را روي دريا منجمد مي کردند. فريزرها اين امکان را براي قايق ها و ماهي گيران ايجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولاني تري را روي آب بمانند. اما ژاپني ها مزه ماهي تازه و منجمد را متوجه مي شدند و مزه ماهي يخ زده را دوست نداشتند. 

بنابر اين شرکت هاي ماهيگيري مخزن هايي را در قايق ها کار گذاشتند و ماهي را در مخازن آب نگهداري مي کردند. ماهي ها پس از کمي تقلا آرام مي شدند و حرکت نمي کردند. آنها خسته و بي رمق ، اما زنده بودند متاسفانه ژاپني ها مزه ماهي تازه را نسبت به ماهي بي حال و تنبل ترجيح مي دادند. زيرا ماهي ها روزها حرکت نکرده و مزه ماهي تازه را از دست داده بودند.

 باز ژاپني ها مزه ماهي تازه را نسبت به ماهي بي حال و تنبل ترجيح مي دادند. پس شرکت هاي ماهيگيري به گونه اي بايد اين مسئله را حل مي کردند.

آنها چطور مي توانستند ماهي تازه بگيرند؟:"

چطور ژاپني ها ماهي ها را تازه نگه مي دارند؟
براي نگه داشتن ماهي تازه شرکت هاي ماهيگيري ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداري ماهي در قايق ها استفاده مي کنند اما حالا آن ها يک کوسه کوچک به داخل هر مخزن مي اندازند.
کوسه جندتايي ماهي مي خورد اما بيشتر ماهي ها با وضعيتي بسيار سر زنده به مقصد مي رسند. زيرا ماهي ها تلاش کردند

نتیجه:

- به جاي دوري جستن از مشکلات به ميان آن ها شيرجه بزنيد .
- از بازي لذت ببريد.
- اگر مشکلات و تلاش هايتان بيش از حد بزرگ و بيشمار هستند تسليم نشويد ، ضعف شما را خسته مي کند به جاي آن مشکل را تشخيص دهيد 
- عزم بيشتر و دانش بيشتر داشته و کمک بيشتري دريافت کنيد.
- اگر به اهدافتان دست يافتيد ، اهداف بزرگتري را براي خود تعيين کنيد .
- زماني که نيازهاي خود و خانواده تان را برطرف کرديد براي حل اهداف گروه ، جامعه و حتي نوع بشر اقدام کنيد .
- پس از کسب موفقيت آرام نگيريد ، شما مهارتهايي را داريد که مي توانيد با آن تغييرات و تفاوتهايي را در دنيا ايجاد کنيد .
- در مخزن زندگيتان کوسه اي بيندازيد و ببينيد که واقعاً چقدر مي توانيد دورتر برويد شنا کنيد

بیا بار سفر بندیم



گر یک شب تو را در خواب بینُم ، به دریا نقشی از مهتاب بینُم
دوباره بینُمت خندون بیایی ، دوباره سینه رو بی تاب بینُم
بیا بار سفر بندیم از این دشت ، زمستون باز توی این خونه برگشت

بیا تا قصّه ها گویُم برایت ، که دوران جدایی دیر بگذشت

اگر یک شب تو برگردی دوباره ، به گیسویت می افشونُم ستاره
نمی دونی مگه ای نازنینُم دلُم هر روز وشب در انتظاره
بیا بار سفر بندیم از این دشت ، زمستون باز توی این خونه برگشت


بیا تا قصّه ها گویُم برایت ، که دوران جدایی دیر بگذشت

به تو گویُم بیا ای نازنینُم ، که با مژگون ز پایت خار چینُم
گلِ عمر منو باد خزون برد ، گل ناز منی ، داغت نبینم
آی ، گل عمر منو باد خزون برد ، گل ناز منی ، داغت نبینم
بیا بار سفر بندیم از این دشت ، زمستون باز توی این خونه برگشت


بیا تا قصّه ها گویُم برایت ، که دوران جدایی دیر بگذشت

(شادروان محمد نوری..روحش شاد و یادش گرامی)

من زندگی را دوست دارم...


من زندگی را دوست دارم 

ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!ا

قانون را دوست دارم 
ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم 
ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم

سلام را دوست دارم 
ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم 
پس هستم

اینچنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم

زنده یاد حسین پناهی

من حسینم ... پناهیم .
خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم

تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
... سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش 

وقتیم نبودم ، مال شما 
اگه دوست داری با من ببین

یا بذار باهات ببینم
با من بگو ، یا بذار با تو بگم

سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو...

روحش شاد...

آواز جغد


جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي راتماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل ميبندند.

جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته،غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد.پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت .است و طعم حقيقت تلخ , پس جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

پند لقمان به پسرش


روزی لقمان به پسرش گفت: امروز به تو پند می دهم که کامروا شوی

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! 
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی. 
و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی. 

پسر لقمان گفت: ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد: 

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد. 
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است. 
و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست. 

پایان 2012 چرا دنیا تمام نخواهد شد؟


ناسا : تا جایی که ما می دانیم، دسامبر 2012 چیزی جز یک زمستان معمولی نخواهد بود. برخلاف نظریه ها و باورهای فراوان در خصوص اتفاقات 2012 دانشمندان ناسا تحقیقات مفصلی انجام دادند و در زیر به تعدادی از سوالاتی که بسیار از ما پرسیده می شود پاسخ داده شده است:

سوال: آیا خطری زمین را تهدید می کند؟ بسیاری از سایت ها گفته اند که سال 2012 پایان دنیا خواهد بود.

پاسخ: هیچ اتفاق بدی در سال 2012 برای زمین نخواهد افتاد. سیاره ما بخوبی 4 میلیارد سال را پیش آمده و دانشمندان هیچ خطری را در رابطه با سال 2012 پیش بینی نمی کنند.

سوال: اصل پیشگویی سال 2012 چیست؟

پاسخ: داستان از جایی شروع شد که سیاره  احتمالی کشف شده توسط سومری ها به نام نیبیرو به سمت زمین می آید. این حادثه قبلا برای 2003 پیش بینی شده بود، اما وقتی اتفاقی نیفتاد روز آخر به دسامبر 2012 تغییر یافت. بعدها این دو ایده به انتهای چرخه تقویم مایاها رسید که شب یلدای زمستان 2012 است، همان 21 دسامبر 2012.

سوال: آیا تقویم مایاها در دسامبر 2012 پایان می یابد؟

پاسخ: دقیقا همانطور که تقویم روی دیوار آشپزخانه شما در 30 اسفند تمام می شود (31 دسامبر) تقویم مایا هم در 21 دسامبر2012 تمام می شود. این محاسبه برای تقویم بلند مدت مایا هاست و دقیقا همانطور که تقویم شما دوباره از یک فروردین شروع می شود (1 ژانویه) تقویم بلند مدت مایا دوباره شروع می شود.

سوال: اگر سیاره ها در یک خط قرار بگیرند آیا زمین می تواند تحت تاثیر قرار بگیرد؟

پاسخ: هیچ در-یک-خط-قرار-گیری سیاره ای تا چند دهه آینده اتفاق نخواهد افتاد. حتی اگر اتفاقی بیفتد تاثیرات آن بر زمین هیچ خواهد بود. هر سال زمین، خورشید و میانه کهکشان راه شیری در یک خط قرار می گیرند ولی هیچ اتفاقی نمی افتد. (یک اتفاق طبیعی سالانه رخ می دهد)

سوال: آیا سیارک یا سیاره ای کوچک به نام نیبیرو، یا سیاره ایکس یا اریس به زمین نزدیک می شود؟ و آیا آنها خطر تخریب وسیع را در زمین دارند؟

پاسخ: نیبیرو و … فقط یک سری تخیات اینترنتی هستند. هیچ اثباتهای حقیقی درباره این ادعاها وجود ندارد. اگر هر سیارکی یا سیاره ای به زمین نزدیک می شود، حداقل از ده سال پیش ماهواره ها آن را مشاهده می کردند و تا حالا آنها با چشم غیر مسلح هم قابل رویت بودند. نیبیرو و سیاره اکس خیالی هستند ولی اریس وجود دارد، سیارکی بسیار کوچک که در خارج از منظورمه شمسی خواهد ماند و نزدیک ترین فاصله اش تا زمین 4 میلیارد مایل خواهد بود.

سوال: تئوری تغییر قطب های زمین چیست؟ آیا این قطبها در عرض چند روز تغییر خواهند کرد؟

پاسخ: تغییر در چرخش زمین غیر ممکن است. قاره ها حرکت بسیار آهسته ای دارند (قطب جنوب صدها میلیون سال پیش نزدیک خط استوا بوده) ولی این موضوع کاملا با تغییر چرخش زمین نا مرتبط است. اگرچه خیلی از سایت های مشکل ساز تغییرات در قطب های زمین را شروع بوجود آمدن نا سازگاری ها و نهایتا پایان دنیا می دانند ولی لازم به ذکر است این جابجایی قطب ها هر 400 هزار سال یکبار اتفاق می افتد و تا جایی که ما می دانیم این اتفاق هیچ خطری ندارد و البته جابجایی بعدی فعلا تا چند هزار سال آینده اتفاق نخواهد افتاد.

سوال: آیا امکان دارد شهاب سنگی بزرگ با زمین برخورد کند؟

پاسخ: زمین همواره در معرض برخورد شهاب سنگ ها است. با این وجود برخورد های بزرگ بسیار نادر هستند. آخرین برخورد بزرگ 65 میلیون سال پیش اتفاق افتاد که باعث انقراض دایناسورها شد. ناسا پروژه ای با نام حفاظت زمین را در دست اجرا دارد که خود شما می توانید بصورت آنلاین تمام برخورد ها را بررسی کنید، با اینکه هیچ برخورد جدی در 2012 یا قبل آن رخ نخواهد داد. 

سوال: دانشمندان ناسا چه عقیده ای در باره روز پایان دارند؟

پاسخ: برای هر ادعای تغییر یا از بین رفتن، علم کجاست؟ شواهد کجا هستند؟ هیچ کدام وجود ندارند. و برای ادعاهای دروغین در کتابها، فیلم ها، مجلات و سایت ها ما چیزی جز اینکه بگوییم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، نداریم.

سوال: آیا طوفانهای خورشیدی عظیم می توانند خطرساز باشند؟

پاسخ: فعالیت های خورشیدی چرخه ای منظم دارند که معمولا هر 11 سال به اوج خود می رسند. در این زمانهای اوج، شعله های عظیم خورشیدی می توانند ارتباطات ماهواره ای را مختل کنند که البته دانشمندان در حال تولید ماهواره های مقاومتری هستند. با این وجود اوج فعالیت این بار بین سالهای 2012 و 2014 رخ خواهد داد که پیش بینی می شود فعالیتی کاملا نرمال بوده و هیچ تفاوتی با فعالیت های قبلی در طول تاریخ نخواهد داشت و البته هیچ آسیبی به زمین نخواهد رسانید.

منبع: سایت ناسا

وصیت نامه حسین پناهی


قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش مي طلبم.

سلام و خداحاقظ - کسی که هیچ کس نبود

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان - حسین پناهی

****معما****


در یك مسابقه دوچرخه سواری 4 دوست با دوچرخه های خود به رقابت پرداختند . با توجه به راهنمائی های زیر ، ترتیب رسیدن به خط پایان را همراه رنگ دوچرخه ها  بگوید  ؟1.دوچرخه علی سبز نیست .2.دوچرخه قرمز مال پیمان است و اولین یا آخرین دوچرخه ای نیست كه می رسد3.سومین و چهارمین دوچرخه ای كه می رسد نارنجی نیست4.دوچرخه مجید آبی نیست و بعد از پیمان به خط پایان می رسد .دوچرحه امید اولین و آخرین دوچرخه ای نیست كه می رسد و آبی هم نیست...

شريعتي ...


وقتي كه بچه بودم هرشب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد.

 هی با خود فکر میکنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن 

"دکتر شريعتي"

مثبت اندیشی

باران بشدت میبارید و مرد در حالیکه ماشین خود را در جاده پیش میراند ، ناگهان تعادل اتومبیل بهم خورده و از نرده های کنار جاده به سمت خارج منحرف شد . از شانس خوبش ، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیکهای آن داخل گل و لای گیر کرد و راننده هر چه سعی نمود نتوانست آن را از گل بیرون بکشه بناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و بسمت مزرعه مجاور دوید و در زد . کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت میکرد به آرومی اومد دم در و بازش کرد راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد . پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد اما اضافه کرد که : " بذار ببینم فردریک چیکار میتونه برات بکنه . " لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر رو گرفت و با زور اونو کشید بیرون تا راننده شکل و قیافه قاطر رو دید ، باورش نشد که این حیوون پیر و نحیف بتونه کمکش کنه ، اما چه میشد کرد ، در اون شرایط سخت به امتحانش میارزید با هم به کنارجاده رسیدند و کشاورز طناب رو به اتومبیل بست و یه سردیگه اش رو محکم چفت کرد دور شونه های فردریک یا همون قاطر و سپس با زدن ضربه رو پشت قاطر داد زد : " یالا فردریک ، هری ، تام ،پل ، فردریک ، تام ، هری پل .... یالا همگی با هم سعیتون رو بکنین ... آهان فقط یک کم دیگه ، یه کم دیگه .... خوبه تونستین !!! " راننده با ناباوری دید که قاطر پیرموفق شد اتومیبل رو از گل بیرون بکشه . با خوشحالی زائد الوصفی از کشاورز تشکر کرد و در حین خداحافظی ازش این سوال رو کرد : " هنوزهم نمیتونم باور کنم که این حیوون پیرتونسته باشه ، حتما هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است ، نکنه یه جادوئی در کاره ؟! " کشاورز پاسخ داد : " ببین عزیزم ، جادوئی در کار نیست " اون کار رو کردم که این حیوون باور کنه عضو یه گروهه و داره یک کار تیمی میکنه ، آخه میدونی قاطر من کوره !!!

خانه ی خدا


 

پيش از اينها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه ها ي برجش از عاج و بلور
برسر تختي نشسته با غرور
ماه، برق كوچكي از تاج او
هر ستاره، پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان
نقش روي دامن او، كهكشان
رعد و برق شب، طنين خنده اش
سيل و توفان، نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او، آفتاب
برق تيغ و خنجر او، ماهتاب
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا، در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بودو خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت 
مهرباني هيج معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند
تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم
در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا...
نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا...
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود


ادامه نوشته

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی ...


وای 

بر من گر تو آن گم کرده ام باشی 
که بس دور است بین ما 
که 
این سو خسته دلی با قلبی شکسته!
و 
هزاران بار مردن ! رنج بردن ! با خمی در قامت از این راه دشوار 

که این سو
دستها خشکیده ! دل مرده ! به ظاهر خنده ای بر لب !
و گاهی ...
حرفهای پیچ در پیچ و هم هیچ ، و گهگاهی دو خط شعری 
که گویای همه چیز است و خود ناچیز ، 
که بس دور است بین ما ، 
که آن سو ، 
نازنینی 
غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل !  
دلی پر از عشقی که 
چندی بیش نیست ، شاید از بازیچه بودن سخت بیزار است 

وای بر 
من گر تو آن گم کرده ام باشی ، که بس دور است بین ما 

که عاشق گشتن و عاشق نمودن 
سخت دشوار است !!!!!!!!!!!!!!!!


خدا چه جوریه ؟


مدت زیادی از تولد برادر ساكی كوچولو نگذشته بود . ساكی مدام اصرار می كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جدید تنهایش بگذارند

پدر و مادر می ترسیدند ساكی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی كند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود كه جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساكی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت كنند .
ساكی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما ، لای در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش می توانستند مخفیانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكی كوچولو را دیدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی كوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

آن میلمن

پیش داوری!!!

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود ، با تعجب دید که تخت خواب کاملا مرتب و همه چیز جمع و جور شده . یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته شده بود " پدر " . با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت را باز کرد و با دستان لرزان نامه را خواند :

پدر عزیزم ،

با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم ، من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم ، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم . من احساسات واقعی را با استیسی پیدا کردم ، او واقعا معرکه است ، اما می دونستم تو اون و نخواهی پذیرفت ، به خاطر تیز بینی هایش ، خالکوبی هاش ، لباس های تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش خیلی از من بیشتره .  اما فقط احساسات نیست ، پدر اون حامله است . استیسی به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم . اون یک تریلی توی جنگل داره و ما کلی هیزم برای تمام زمستون . ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه . استیسی چشمان منو به روی حقیقت باز کرد که مارجوانا واقعا به کسی صدمه نمی زنه . ما اون رو برای خودمون می کاریم ، و برای تجارت با کمک آدم های دیگه ای که توی مزرعه هستن ، برای تمام کوکائین ها و اکستازی هایی که می خوایم . در ضمن دعا می کنیم تا علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و استیسی بهتر بشه . اون لیاقتشو داره . نگران نباش پدر ، من 15 سالمه و میدونم چطور از خودم مراقبت کنم . یک روز مطمئنم که برای دیدنتون بر میگردیم ، اون وقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی .

با عشق ، پسرت john  

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست ، من بالا هستم تو خونه تامی . فقط می خواستم بهت یاد آوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست . نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه ، دوست دارم ! هر وقت برای اومدن به خونه امن بود بهم زنگ بزن .

گفتگو با خدا


               Interview with god
    گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .


ادامه نوشته

زمستان است ...!


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گريبان است.
كسی سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد،‌ نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است.
و گر دست محبت سوی كس يازی،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سينه می آيد برون، ابری شود تاريك.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاين است، پس ديگر چه داری چشم،
ز چشمِ دوستانِ دور يا نزديك؟
مسيحای جوانمرد من! ای ترسایِ پيرِ پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، ميهمان هر شبت؛ لولی وشِ مغموم.     
منم من، سنگ تيپا خوردة رنجور.
منم، دشنامِ پستِ آفرينش، نغمة ناجور
نه از رومم، نه از زنگم. همان بيرنگِ بيرنگم.
بيا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حريفا! ميزبانا! ميهمانِ سال و ماهت پشتِ در چون موج می لرزد.
تگرگی نيست، مرگی نيست.
صدائي گر شنيدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه مي‌گويی كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت می دهد، بر آسمان اين سرخیِ بعد از سحرگه نيست.
حريفا! گوشِ سرما برده است اين، يادگارِ سيلیِ سردِ زمستان است.
و قنديلِ سپهرِ تنگ ميدان، مرده يا زنده،
به تابوتِ ستبرِ ظلمتِ نُه تويِ مرگ اندود پنهانست.
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است ...!                                 

«مهدی اخوان ثالث»



شرط بندی



يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم داريد !
مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بيست هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت ده صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت ده صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل درخواست کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .
وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد : من با اين مرد سر يکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند !

ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا چرا


ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا چرا      

                       بر من خسته کرده‌ای  روی  گران   چرا چرا

بر دل من که جای تست کارگه وفای تست   

                   هر  نفسی  همی ‌زنی  زخم   سنان  چرا چرا

گوهر نو به گوهری برد سبق ز مشتری      

                       جان و جهان همی‌بری جان و جهان چرا چرا

چشمه خضر و کوثری ز آب حیات خوشتری

                        ز آتش هجر تو منم  خشک  دهان چرا چرا

مهر تو جان نهان بود مهر تو بی‌نشان بود    

                       در دل من ز  بهر تو نقش  و نشان   چرا چرا

گفت که جان جان منم دیدن جان طمع مکن   

                          ای بنموده  روی  تو  صورت جان  چرا چرا

ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجل 

                      بس دودلی میان دل  ز ابر  گمان    چرا چرا

 



مولوی
(قرن هفتم هجری قمری)

از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه ...

 

          

                    اسرار اللطیفه و الکسیله

 

"خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است

در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود .

روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟

من بدو گفتم :
بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .

خواجه نصیر الدین فرمود :
ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی .

و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .

اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.

من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام .

از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .

آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و
معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟

در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .
در اسلام تو را می گویند :

دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .

و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .

و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....

از اسرار اللطیفه و الکسیله