روزگار بر خلاف آرزوهایم گذشت ! (همون تصورات)

تا حالا شده که در مورد اتفاقات آینده یه توقعات و تصوراتی  داشته باشی و وقتی موعد اون اتفاق می رسه همه چیز عکسه تصورت بشه ؛ وچقدر تو ذوقت می خوره ( البته وقتی توقع یه چیزه مثبت داشته باشی و منفی اتفاق بیفته) .

این اتفاق برا من بارها افتاده ولی یه دونش همیشه یادم میمونه و اونم وقتیه که وارد دانشگاه شدم.

یادمه وقتی به دانشگاه فکر می کردم ، همش یه جایه پر شور و نشاط ، پر از فعالیت های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی تو ذهنم می اومد.

یه جایی که خیلی باید با مدرسه فرق داشته باشه.

و مخصوصأ در مورد رشته ام. بخاطر دیدن بابا و دوستاش و پرستیژه کاریشون ، همیشه یه تصور خاص داشتم و توقع ام بالا بود.

اما وقتی رفتم دانشگاه همه چیز برام غریب بود و تفاوتش با توقعات  من از زمین بود تا آسمون .

نه محیط دانشگاه و نه دانشجو های به اصطلاح حقوقی.

وقتی فکر می کردم اینا قراره وکیل بشن و همکاره بابا خندم می گرفت و باور نکردنی بود.

مردم چطور به اینا اعتماد کنن و مشکلاتشون رو به اونا بسپارند.

و بدتر این که کانون وکلا هم شرط سنی رو هم برداشت و هر چی جوجه بود ، مخصوصأ پسرای بدون کارت پایان خدمت می تونستن امتخان بدن ( البته به شرط معافیت تحصیلی )

آدمایی که هنوز نمی تونن تشخیص بدن کجا ، چطور لباس بپوشن.

ولی حالا مدتها از اون روزا گذشته و من دیگه عادت کردم به دیدن آدمای عجیب و غریب که دارن آماده میشن که خودشون رو وکیل یا لیسانسه حقوق معرفی کنند.

دیگه همه می دونیم که تو این مملکت هیچی سر جاش نیست و باید عادت کنیم به همه چیزای عجیب و نا ملایماتی که فکرشون رو نمی کردیم و پیش اومدند.

حرف و درد دل زیاده و وقت کمه ، فقط در آخر می تونم بگم :

امیدوارم که هیچ وقت روزگار بر خلاف آرزوهاتون نگذره .

من خودم هستم و پابرجایم ...

من نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من 
من خودم هستم و یک حس غریب 
که به صد عشق و هوس می‌ارزد 

من خودم هستم و یک دنیا ذکر 
که درونم لبریز 
شده از شعر حقیقت جویی 
من خودم هستم و هم زیبایم 
من خودم هستم و پابرجایم 

من دلم میخواهد 
ساعتی غرق درونم باشم 
عاری از عاطفه ها 
تهی از موج سراب 
دورتر از رفقا 
خالی از هرچه فراق 

من نه عاشق هستم 
نه حزین غم تنهایی ها 
من نه عاشق هستم 
و نه محتاج نوازش یا مهر 

من دلم تنگ خودم گشته و بس 
منشینید کنارم 
پی دلجویی و خوش گفتاری 
که دلم از سخنان غم و شادی پر شد 

من نه عاشق هستم 
و نه محتاج عشق 
من خودم هستم و می 
با دلم هستم و همسازی نی 
مستی ام را نپرانید به یک جمله هی

معصومه جانی


همرنگ جماعت شدن یا نشدن مسأله این است !!!

تو قسمت 8 قهوه تلخ (جون من کپی نکنید) ؛ 

تو یه سکانسی ، مستشار الملک (سیامک انصاری) با عصبانیت و یه حالت تهاجمی میاد پیش بلدالملک دیلمی (عارف لرستانی) که همیشه در حاله پرخاش و فحاشیه ، تا شکایت کنه و ساکشو پس بگیره ؛ اما برعکس همیشه ، بلدالملک با ملایمت و خوش رویی با مستشارالملک صحبت میکنه.

متأسفانه این نوع رفتار (حالا با اشکال متفاوت) تو جامعه ی (مخصوصأ ادارات) ما اصل شده.

نوع دیگش هم تو رفتار با آدمای دور و برمون دیده میشه.

وقتی به خاطر شخصیت خودت و احترام به هم نوع ، به بقیه احترام میذاری و جواب بی ادبیشونو با سکوت و نجابت میدی ،  این وحشتناکه ، که اونا میذارن به حساب نفهمی و تو سری خور بودنت و هر روز هم بدتر و پر روتر  میشن. 

و امان از اون روزی که زبونت رو از غلاف در بیاری و ....

تاره میفهمن که نه بابا تو هم میفهمی ، بلدی جواب بدی و عقب میکشن.

حتمأ باید قاطی کنی تا خودشون رو جمع کنند و پاشونو از گلیمشون بیرون نیارن.

وقتی جواب میدی میشی عین اونا ، آدمی  که با اعمال و اقوالش باعث آزار و اذیت بقیه میشه.

و این اول از همه خودت رو آزار میده.

وقتی هم جواب نمیدی باید خودخوری کنی.

واقعأ چرا اینجوریه ؟

باید چیکار کرد؟

چی میشد که همون طور که به بقیه احترام میذاری ، احترام ببینی ؟!!  

 

 

دلتنگی


اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمی دانم



اینجا شده پاییز ، آنجا را نمی دانم 



اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمی دانم ...



                                      پاییز پادشاه فصلها  

همیشه شهریور که از راه می رسید خوشحال بودم.

چون به فصل مورد علاقم نزدیک میشدم.

من عاشق فصل پاییزم ، مخصوصا ماه مهر ؛ چون پاییز با این ماه شروع میشه.

نمی دونم دلیلش به دنیا اومدنم تو این فصل و ماهه ، یا نه ، ربطی به هم ندارن !؟!

عاشق هوای ابری و گرفته ، یا خورشید مات و مبهوت اول صبحم.

رنگای قشنگ طبیعت ، تو پاییز ، منو به رویا هام می بره.

دلم میخواد یه باد سرد بیاد و هوهو کنه ، بعد منم از سرما خودم رو بپیچم لای پتو و یه کتاب داستان بخونم.

بوی بارون اول صبح روحم رو به پرواز در میاره ؛ مخصوصا وقتی یه نفس عمیق میکشم و ریه هام پر از هوای خنک میشه.(امروز صبح وقت اذان هم همینطور بود)

پاییز همیشه یاد آور انرژی و فعالیت و جنب و جوشه.

دلم برای روزای آخر شهریور تنگ شده. (اون موقعی که مدرسه می رفتم)

روزایی که دفتر و کتاب و مداد ، خودکار می خریدم و آماده رفتن به مدرسه میشدم.

دلم برای بو ی فرم و کیف و لوازم تحریر  نو تنگ شده.

چه با سلیقه کتابامو جلد می گرفتم یا سیمی می کردم.

روز اول مهر تو مدرسه پر از شور و هیجان بود.

بچه ها سرشار از انرژی بودند.

و چه لحظه قشنگی بود ، وقتی دوستامو میدیدم و بغلشون می کردم.

پشت اون نیمکتهای درب و داغون شیطنت چه حالی میداد.

کندن اسمامون رو نیمکتا یا کشیدن شکلهای عجیب غریب یا شعر و هر چی که یادگاری بشه.

چقدر از صف صبحگاهی بدم میومد. خستم میکرد.

یادش بخیر ، استرس و دلهره درس جواب دادن. مخصوصا روزای اول سال که معلما فامیلهای عجیب رو صدا نمی کردند تا بعد تلفظشون رو یاد بگیرن و در عوض امثال من که فامیلهای راحتی داشتن رو صدا می کردن. (البته این برداشت منه)

دوران مدرسه دوران خوبی بود (البته وقتی مدرسه میرفتم نظرم غیر از این بود)

شروع شدن فصل زیبای پاییز و ماه مهر و مدرسه ها رو به همه شاد باش میگم.

تولدم مبارک.( امروز تولدمه)

(داداشی گلم اولین نفر بود ،از مالزی زنگ زد و بهم تبریک گفت. داداشی خیلی دوست دارم )

 

 

چه زود گذشت ...!

سه هفته با علی بودن و کامل بودن خانواده چقدر زود گذشت .

 ما آدما تا وقتی کنار همدیگه ایم اثر وجود همدیگه رو ، روی زندگی هامون متوجه نمی شیم .

 اما به محض اینکه بوی جدایی می یاد ، دلتنگی هامون شروع می شه .

 وقتی از هم دور می شیم تازه می فهمیم زندگی هامون بدون هم چقدر بی رنگ و بو ست و

 یه چیزی کم داره و چقدر در کنار هم بودن آرامش روحی بهمون می ده .

هر کدوم از اعضای یک خانواده مثل مهره های اصلی یک بازی هستن که هر کدوم نباشن بازی شکل نمی گیره.

من خانواده ام رو به خدای بزرگ می سپارم و از خدا می خوام که همه چیزهای آزار دهنده رو از ما دور کنه مخصوصا از داداشیم که دوباره از ما دور شده ...  

روزی که خدا زن را افرید...


هنگامی که خدا زن را آفريد به من گفت: اين زن است. وقتي با او روبرو شدي، مراقب باش که ...

 اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكني. سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي و مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين ميبارند. گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان ميشوي. از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت ميسوزاند و به چاه ویل سرنگونت ميکند مراقب باش....

 و من بي آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفريد، گفتم: به چشم.

 شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و اين از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو....

گفتم: به چشم.

 در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز زن را نديدم، به چشمانش ننگريستم، و آوايش را نشنيدم. چقدر دوست ميداشتم بر موجي كه مرا به سوي او ميخواند بنشينم، اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز ميگريختم.

 هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نميشناختم اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم، و گريستم. نميدانستم چرا؟

 قطره اشكي از چشمانم جاري شد و در پيش پايم به زمين نشست...

 به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم،  ميدانست.

 با لبخند گفت: اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داروي درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم. نميبيني كه در بطن وجودش موجودي را میپرورد؟

من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم...

من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم. پرسيدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟!

خدا گفت: من؟!!

فرياد زدم: شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت: من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي و نه آوای مرا ...

و من در گوشه اي ديدم شيخ دارد همچنان حرفهاي پيشينش را تكرار ميكند ...