یه
مواقعی ، خیلی دلم برا خونه بابا و دوران تحصیلم تنگ میشه شبا تا 2 بیدار میموندم و موسیقی یا رادیو تا
ساعتها بعد از اینکه خوابم می برد روشن می موند. تو اتاقم برا خودم امپراطوری داشتم. کلی عشق می کردم با دفترای
خاطراتم با کتابای شعرم (حافظ ، فریدون مشیری ، یغما
گلرویی ، حمید مصدق و...)
با ضبطم و کاستهای مورد علاقم. اینقدر با آبجی جونم حرف می زدم که وسط حرفام خوابش
می برد.
دلم برا شبایی تنگ می شه که بابام قبل از اینکه
بره بخوابه یه سری به من و زهره میزد. اگه خاطره می نوشتم یه چند خطی مهمونم می
کرد. از روزی که گذروندم می پرسید ، از درسم و ....
برا
وقتایی که باش قهر می کردم ؛ با اینکه مقصر بودم مثل آفتاب می اومد تو اتاقم و با
اصرار و شوخی منو از خودم در می آورد و بعد کلی با هم حرف می زدیم. بابا الان
بیشتر از همیشه دوست دارم.
دلتنگ
روزایی که قرار بود تو کار خونه به مامان کمک کنم و موسیقی اجباری بود. اولا از
این همه دنگ و فنگ من برا کمک خسته می شد. ولی بعدا اونم عادت می کرد. موسیقی بنزینم
بود و هست.خیلی دل رحم بود. با اصرارای من زود در برابر خواستم کوتاه می اومد
وتسلیم می شد. الانم همینطوره. و برا داداشیم که ای کاش وقت بیشتری رو باش می
گذروندم و نمی ذاشتم بیشتر وقتش رو تو اتاقش تنها بمونه. آخه با زهره تو اتاقمون
ساعتها سرگرم بودیم. اون روزا خیلی سر به هوا بودم.
زهره
همیشه آروم و بی صدا کنارم بود. (وای به حال اون موقع که از بی
سرو صدایی در می اومد).
هر وقت که می خواستم تو خونه تنها بمونم و برا خودم باشم اون بر خلاف میلم می موند خونه، آخه اون همش
تلویزیون روشن می کرد و من هم از تلوزیون نگاه کردن بدم میومد. اونوقت یواش یواش
با هم ، هم برنامه می شدیم چقدر بهمون خوش می گذشت و من می گفتم چه خوب شد موندی.
یا وقتایی که دلم می گرفت و می رفتم تو بالکن و از ترس اینکه دادو بی داد نکنم که
سکوت و تنهایم رو بهم زدی بی صدا ساعتها کنارم می نشست و بعد من یواش یواش شروع می
کردم باش حرف زدن.
برا وقتایی که با دوستام می گذروندم ؛ برا
وقتایی که از صبح می زدم بیرون و شب یه طوری میومدم خونه که زودتر از بابا برسم
خونه. برا زهرا که با ماشین اون تمام تهرون رو می چرخیدم . چه استرسی داشتیم وقتی
تو ترافیک میموندیم و دیر می رسیدیم خونه .
برا
دوران دانشجوییم و دوستام که چقدر پر انرژی و سر زنده بودیم. هیچ غیر ممکنی برام
نبود. آخر اعتماد بنفس بودم. برا دبیرستانم و شیرین معلما بودن. برا زنگ ورزش که
زنگ جک گفتن بود. برا رقص بچه ها تو کلاس و نگهبانی ما، که تا ناظم رسید خبر بدیم
و طوری همه منظم می نشستیم و قیافه آدامای خوب و بی خبر رو می گرفتیم که انگار خدا
همین الان ما رو اینجا آفریده .
برا
مسیر مدرسه که چقدر خوب بود. یه وقتای با زهره بودم یه وقتایی زهره با دوستاش بود
و منم با دوستام. با اون لباس فرمای سبز که چه مضحک بودن. من و زهرا که زیر بار
اون شلوارا نرفتیم و مثلا می خواستیم شیک تر بشیم شلوار مشکی می پوشیدیم و همیشه
از چشم ناظم قایم می شدیم ؛ عین جن و بسم اله. دلم برا شراره تنگ شده. یه مسیر
کوتاه از برگشت مدرسه با هم بودیم . سر به سرش می ذاشتم و میگفتم : چرا تا اینجا
که تو بامون هستی سرده ولی وقتی تو میری گرم میشه؟!
خیلی
وقتا دلم می خواست اون روزا یه کم طولانی تر بود یا دوباره تکرار می شد. ولی هر
چیزی یه دوره ای داره. اون دوران خوب هم گذشت و خاطرات خوبش برام موند. و شاید اگه
طولانی تر می شد دیگه برام اینقدر شیرین نبود.
حالا
روزای جدیدی رو تجربه می کنم. روزایی که با یزدان خان می گذرونم. وباید قدر این
روزها رو هم بدونم که در آینده حسرت این روزها رو هم خواهم خورد.
رسم
این دنیا رفتن و گذشتنه ؛ ما هم داریم به اجبار باهاش می ریم. تو این دنیا هیچ
لحظه خوب و شیرینی همیشگی نیست ، همونطور که هیچ لحظه تلخ و سختی پایدار نیست.
خدایا بابت روزا و خاطرات خوبم ،شکرت.