ما چقدر زود باور هستیم !

خداییش اگه منم بودم امضا می کردم !!! البته در مورد من به جای زود باوری کم حواسی و بی دقتی به جزئیات بیشتر درست در می یاد ...

خداییش اگه منم بودم امضا می کردم !!! البته در مورد من به جای زود باوری کم حواسی و بی دقتی به جزئیات بیشتر درست در می یاد ...

چند روز پیش توی یه برنامه ای که خبر های جالب از نقاط مختلف رو نشون می داد یه ماجرایی شنیدم که خیلی به نظرم جالب اومد و تازگی داشت . خبر در مورد جسیکا دختر 16 ساله استرالیایی بود که تونسته بود به تنهایی طی 7 ماه دور دنیا رو با قایق طی کنه . راستش جرات و جسارت این دختر خیلی به نظرم تحسین برانگیز اومد. اینکه به مدت 7 ماه در وسط اقیانوسها تنها باشی خیلی وحشتناکه برای من که حتی تصور یک شب هم غیر قابل تحمله .خیلی دلم می خواد انگیزه این دخترو بدونم که حاضر شده توی همچین سنی تجربه ای رو کسب کنه که خیلی ها حتی با فکر کردن بهش وحشت می کنند. البته مثل اینکه از همین الان داستان سفرشو با یه قیمت زیاد به یک انتشارات معروف فروخته و من مثل خیلی ها مشتاقم که خاطراتشو بخونم . اینکه در طی این 7 ماه روز ها شو چطور توی یک قایق می گذرونده و در طی این مدت به چی فکر می کرده .
در واقع چیزی که بیشتر از هر چیز دیگه برای من جالبه اینه که آرزوهای ما هر قدر هم که بزرگ و غیر ممکن به نظر بیاد اما باز دست یافتنین فقط بستگی به ما داره که چقدر بهشون بها بدیم و این جرات و جسارت رو داشته باشیم تا هر سختی رو بخاطرش تحمل کنیم مثل انوشه انصاری یا این دختر و خیلی های دیگه که به این نتیجه رسیدند که این دنیا تنها ارزشش اینه که ما رو بتونه به آرزوهای قلبیمون برسونه و اگه غیر از این باشه می شه زندگی من و خیلی های دیگه که توی آنچنان یکنواختی گیر کرده که حتی نمی تونیم غیر از این حالت ، حالت دیگه ای رو تصور کنیم . تا زمانی که یه چنین خبر هایی رو می شنویم . یه عده که مثل من کلی ذوق می کنند و البته یه کمم حسرت می خورند و یه عده که دیگه از من خیلی بدترند و تازه کاره این جور آدم ها رو زیر سوال می برند و مسخره می کنند !!!
لطفا هر کسی که این مطلبو می خونه توی قسمت نظرات آرزوی غیر ممکنی که همیشه توی رویاهاش بوده رو صادقانه مطرح کنه و ما رو هم توش شریک کنه :)

در یك مسابقه دوچرخه سواری 4 دوست با دوچرخه های خود به رقابت پرداختند . با توجه به راهنمائی های زیر ، ترتیب رسیدن به خط پایان را همراه رنگ دوچرخه ها بگوید ؟1.دوچرخه علی سبز نیست .2.دوچرخه قرمز مال پیمان است و اولین یا آخرین دوچرخه ای نیست كه می رسد3.سومین و چهارمین دوچرخه ای كه می رسد نارنجی نیست4.دوچرخه مجید آبی نیست و بعد از پیمان به خط پایان می رسد .دوچرحه امید اولین و آخرین دوچرخه ای نیست كه می رسد و آبی هم نیست...

دیشب حدود ساعت 12 بود که شبکه های بی خود تلویزیون رو جا به جا می کردم و از هر شبکه ،با نا امیدی به شبکه بعدی می رفتم که به شبکه محترم 4 رسیدم . یه برنامه مستند و علمی در مورد تورنادوها( Tornados) می گذاشت . تورنادوها خیلی شگفت انگیز و بهت آور بودند . تکه های بزرگ و بارانی ابرهایی که خاکستری و سیاه بودند و دائم بزرگ و بزرگتر می شدند و نمی دونم چی می شد که از این کوه عظیم ابر، رشته ای نازک ( شبیه یک رشته از موی سر که تابیده شده ) به سمت زمین می اومد؛ روی زمین هم گردباد کوچکی رشته ابر تابیده شده رو به طرف خودش می کشید و این رشته کوچیک یواش یواش واسه خودش غولی می شد و در حالیکه دور خودش می چرخید هر چیزی که سر راهش بود رو تو خودش می کشید . اثرتخریبیش خیلی بدتر از زلزله بود . وقتی می رفت دیگه هیچی پشت سرش سالم نبود .تمام ماشینها عین اسباب بازی روی کله ی هم بودن یا با لاشه های درختا و خونه ها میکس شده بودند و جالب تر اینکه، بیشترین خسارات مادی رو داشت با کمترین خسارات جانی .
وقتی با هلیکوپتر مسیر حرکت تورنادو را از وسط یه شهر نشون می داد، خنده دار بود ،انگار غلتک از روی شهر رد شده بود و هر چی سر راهش بود با زمین یکی کرده بود .از همون توده عظیم الجثه ابر ، باز هم تورنادوهای مجزا درست می شد . بعضی از این تورنادو ها همراه رعد و برق بودند . خیلی حس جالبی داشتم انگار شیاطین خبیث گرد هم آمدن و با نیروهای نفوذیشون تو زمین، دست به یکی کردن، که ارتباط زمین رو با آسمون قطع کنند . شاید هم وسیله عبور و مرور موجودات خاصیه . انگار از زمین یه چیزی می دزدند . یا نه برعکس چون شبیه قیف هستند از آسمون یه چیزی به زمین میاد . نمی دونم اینا فقط تخیلات منه .
در هر صورت تورنادو هم یکی از بلای طبیعی محسوب میشه که خیلی مخرب و در عین حال زیبا و مرموزه .مثل آتشفشانها که زیبا و مخرب اند .

نمایشگاه بین المللی کتاب
بیست و سومین نمایشگاه بین المللی کتاب از چهارشنبه گذشته شروع شده. سال به سال نمایشگاه افتضاح تر و بی کیفیت تر از گذشته میشه . ولی با توجه به خرید چند کتاب خوب در نمایشگاه که خیلی بهم چسبیده و همچنین عادت ( که ترک عادت موجب مرض است ) و همین که خیلی بین المللیه ! ( البته اگر عربها رو کل بین الملل در نظر بگیریم ) به همراه خواهرم رفتم البته خواهرم فقط به پیشنهاد من آمد . به خاطر نزدیکی نمایشگاه به خونمون راحت و کم هزینه رفتیم . چون از در شمالی نمایشگاه یعنی سمت اتوبان رسالت وارد شدیم اولین غرفه هایی که تو راهمون دیدیم غرفه های آموزشی بود، یه نگاه سرسری کردیم و رد شدیم . انتشارات و کتابهای مربوط به کنکوری ها چقدر زیاد و متنوع شدند بعد هم به غرفه های مربوط به کودک و نوجوان سر زدیم . خوب کودک درون ما هنوز بیدار و زنده است .
بعد هم به غرفه های مربوط به انتشارات دانشگاهی سر زدیم چقدر زیاد و شلوغ بود، باز هم سرسری یه نیم نگاهی کردیم . هیچ کتابی چشممون رو نمی گرفت .
زهره یه کتاب مربوط به تغذیه و چند تا کتاب داستان به زبان انگلیسی خرید و من هم یک کتاب به اسم ساعتی برای زیستن خریدم . خلاصه خسته و کوفته رسیدیم به قسمت ناشران عمومی . اونجا دنبال چند تا از انتشارات مورد علاقمون گشتیم مثل جیحون ، ققنوس ، چشمه ، نگاه ، دارینوش و ... گشتیم. ولی متاسفانه انتشارات جیحون و دارینوش شرکت نکرده بودند . بقیه انتشارات هم آنقدر شلوغ بودند وبرای من که دنبال کتاب خاصی نبودم و فقط می خواستم یه نگاهی بکنم تا کتابی باب میلم پیدا کنم ، جای مناسبی نبود. کتاب موش و گربه عبید زاکانی رو از انتشارات ققنوس خریدم ، که یه کم سیاسیه و با مسماست و خود مسئول غرفه هم گفت:که خیلی سخت تونستند مجوز انتشارشو بگیرند .
بعد هم دیگه واقعا خسته شدیم و حسابی گرسنه بودیم . اغذیه فروشی های اونجا ( که اسماشون هم خیلی جالب بودن مثل : هایدا ، هایلار ، آیدا ، هایدین ، ...!!! ) خیلی شلوغ بودند.
قسمت ناشران عمومی رو چون خسته بودیم سرسری گشتیم. دلم می خواد یه بار دیگه به اونجا سری بزنیم . یه ترجمه خوب از کلیله و دمنه می خواهم .
اینم از نمایشگاه کتاب امسال .
وقتي كه بچه بودم هرشب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد.
هی با خود فکر میکنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن
"دکتر شريعتي"

او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.شب بلندیهای کوه را تمامأ در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سیاه بود و دیده نمی شد.ابر روی ماه و ستارهها راپوشانده بود.همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله پایش لیز خوردودر حالیکه به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.همچنان سقوط می کرد و در آن لحظه ها ترس عظیمی سراپای وجودش را در بر گرفته بود.همه رویدادهای خوب و بد زندگیش به یادش می آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق ماند و فقط طناب اورا نگاه داشته بود.در این لحظه های سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بکشد:
(...خدایا کمکم کن...)
ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد:
(از من چه می خواهی؟)
ــای خدا نجاتم بده
ــ واقعأ باور داری که من می توانم تورا نجات بدهم؟
ــ البته که باور دارم.
ــ اگر باور داری طنابی را که به دور کمرت هست پاره کن.
یک لحظه سکوت... و مردتصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد...
روز بعد
گروه نجات می گویند که یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کرده اند.بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود. او فقط یک متر با زمین فاصله داشت...
اگه از خدا توقع کمک داریم پس باید کاملا بهش اعتماد کنیم و خودمونو کاملا به اون بسپاریم . همه ترس ها مونو کنار بزاریم و به هیچ چیز دیگه فکر نکنیم . البته این خیلی کاره سختیه ولی تنها نشانه ایمان واقعی اعتماد کامل به خداست .
تموم نمیشه
راستی چرا خواسته ها و نیازامون تموم شدنی نیستن؟ چرا وقتی ملتمسانه و اشکبا ر و دل شکسته و مستاصل ، برای حل مشکلات و رسیدن به خواستمون به خدا پناه می بریم و لجاجت به خرج میدیم و خدا رو به هر چی مقدسات و آدمای معصوم قسم میدیم و میگیم اگه این خواستمون رو اجابت کنی ، اگه این مشکل رو از سر راهمون برداری ، دیگه هیچی ازت نمی خوام ، دیگه هیچ مشکلی ندارم، دیگه بقیه مسیر راحتم ؛ ولی همیشه یه دفعه ی بعدی هم هست ، دوباره یه مشکل دیگه که حتی فکرشو هم نمی کردی، دوباره یه نیاز و خواسته جدید ، دوباره یه مانع بزرگتر از قبل و دوباره خسته و شکسته میای در خونه خدا ، آویزون میشی و گریه زاری که دیگه این آخریشه ، این مهمتره ، این ضروریه و این داستان همچنان ادامه داره؛و هر چی جلوتر میری ، می بینی خیلی مشکلات و موانع بزرگتری برات پیش میاد که ازشون عاجز و وامونده میشی و کجا امن تر و بهتر از درگاه تو.
این اولین بارم نیست که به درگاه تو پناه میارم،آخرین بار هم نیست. کوبه های
درگاهت منو خوب میشناسن آخه اونا شاهددر زدن های مدام منن.
یادمون رفته.....
گاهی اوقات خیلی چیزا یادمون می ره و به دنیا و موجوداتی که فرصت زندگی دارن و اونایی که وقتشون تموم شده و رفتن، هیچ توجه وتعمقی نداریم. تصورمون اینه که تمام دنیا خلاصه شده اینجایی که ما زندگی میکنیم و فقط مائیم که خدا داریم وغرق در غرور کذایی و محو بزرگی تخیلی خودمون میشیم. فکر میکنیم خوب بودن و گناه نکردن و داشتن یه ارتباط درست و محکم با خدا، فقط از دغدغه های ماست وخدا هم خیلی بیشتر از همه، هوای ما رو داره و هر چی ازش بخوایم، دیگه رومون رو زمین نمی ندازه و ایکی ثانیه بهمون میده؛ وتمام دلمشغولی های خدا هم مائیم. انگار ما تنها مخلوقاتشیم و خیلی خیلی هم خاصیم.
ولی وقتی اعماق ناشناخته اقیانوسها و موجودات عجیب و غریبش رو میبینم که اونا هم جون دارن و نفس می کشن و زندگی میکنن با خودم میگم، کی اینا رو خلق کرده؟ چه قدرت و فکر زیبا و خلاقی پشتشه؟ آره اینا رو هم خدا خلق کرده، همون که من رو آفریده.وقتی دورترین و خالی از سکنه ترین مناطق زمین رو میبینم، وقتی در هر جایی حیاتی مختص به خودش رو میبینم، میفهمم این آدمای رنگارنگ نه تنها عجیب نیستند، بلکه ما دم ست ترین مخلوقاتش هستیم و اون چیزایی رو خلق کرده که تا حالا ندیدیم و نمی تونیم تصورشون کنیم. خدایی که من و شما برای خودمون می دونیمش خیلی بزرگتر و دور از ذهن تر از اینه که ما شناختیم. در واقع ما هیچ تلاشی برای شناختش نکردیم و خودمون رو مشغول یه سری افکار عصر جاهلیت کردیم و غافل از اون و آفرینشش شده ایم. جالب اینکه تصاویر نادر و زیبا از اعماق زمین و اقیانوسها و دورترین نقاط زمین و حتی دورترین فضاها رو هم ما نگرفتیم. ما حتی توانایی رفتن به اونجاها رو هم نداریم؛ و کسایی رفتن و کشف و تصاویرش رو ضبط کردن وزندگیشون رو تو این راه به خطرانداختن و سپری کردن که از نظر ما جهنمی و کافر هستن. در صورتی که اونا رو هم، همون خدایی که ما رو آفریده ، خلق کرده واونا تلاششون برای درک این دنیا و خدایی که خلقش کرده بیشتر از ماست.
هر روز هزاران هزار، انسان و حیوان وحشره و گیاه به این دنیا میان و از اون جون می گیرن، وروزی براشون مقرر میشه؛ وهزاران هزار هم به محض تموم شدن ماموریتشون به سوی اون بر می گردن. بازگشتی شیرین که تنها ترسی تلخ از اون تو دل ماست.
وقتی عجایب این دنیا رو میبینم و بهشون فکر میکنم ، وقتی کره زمین رو از یه کهکشان دیگه میبینم ، تازه می فهمم که چقدر حقیر و نا پیدائیم. اونوقته که دیگه به دنیا و مصائبش اینطور ی نگاه نمی کنم و سختیا و رنجا برام رنگ میبازن. تسلیم و خاشع قدرت قهار خدا میشم و تو دلم برای همه آدمای مغرور و متکبر که به خاطر هیچ فخر می فروشن متاسف میشم. همه ما مثل یه زنجیر به هم وصل شدیم برای حیات ،چیزی که اون بهمون امانت داده. باید برای هم مهربون تر بشیم. همه از یه جا اومدیم و به یه جا بر میگردیم ، خدای همه ما یکیه. خدایا متشکریم.

پيش از اينها فكر مي كردم خدا
خانه اي دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه ها ي برجش از عاج و بلور
برسر تختي نشسته با غرور
ماه، برق كوچكي از تاج او
هر ستاره، پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او، آسمان
نقش روي دامن او، كهكشان
رعد و برق شب، طنين خنده اش
سيل و توفان، نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او، آفتاب
برق تيغ و خنجر او، ماهتاب
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا، در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بودو خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيج معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند
تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم
در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا...
نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا...
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

وای
بر من گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
که
این سو خسته دلی با قلبی شکسته!
و
هزاران بار مردن ! رنج بردن ! با خمی در قامت از این راه دشوار
که این سو
دستها خشکیده ! دل مرده ! به ظاهر خنده ای بر لب !
و گاهی ...
حرفهای پیچ در پیچ و هم هیچ ، و گهگاهی دو خط شعری
که گویای همه چیز است و خود ناچیز ،
که بس دور است بین ما ،
که آن سو ،
نازنینی
غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل !
دلی پر از عشقی که
چندی بیش نیست ، شاید از بازیچه بودن سخت بیزار است
وای بر
من گر تو آن گم کرده ام باشی ، که بس دور است بین ما
که عاشق گشتن و عاشق نمودن
سخت دشوار است !!!!!!!!!!!!!!!!

امروز اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدیه . از اونجایی که سعدی و حافظ مال شیرازند تا حالا که هیچ کشوری مدعی نشده که این شاعرا برا اون کشورا بودن!!! اما این دلیل نمی شه که بهشون بها ندیم ؛ برای همین تصمیم گرفتم یه مطلب در مورد سعدی بزارم که برای خودمم واقعا تازه بود .
این شعر زیبا از سعدیه به اسم " یاد تو " . البته این شعر قبلا توسط "جمال الدین منبری " خونده شده . یه آهنگ خیلی زیبا ، قدیمی و خاطره انگیزه که حتما پیشنهاد می کنم اگه تا حالا آهنگشو نداشتید از اینترنت پیدا کنید و گوش کنید .
هر كه دلارام ديد از دلش آرام رفتياد تو ميرفت و ما عاشق و بيدل بديم
پرده برانداختي كار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چيست كه در خانه تافت
سرو نرويد به بام كيست كه بر بام رفت
مشعلهاي بر فروخت پرتو خورشيد عشق
خرمن خاصان بسوخت خانهگه عام رفت
عارف مجموع را در پس ديوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي
حاصل عمر آن دم است باقي ايام رفت
هر كه هوايي نپخت يا به فراقي نسوخت
آخر عمر از جهان چو برود خام رفت
ما قدم از سر كنيم در طلب دوستان
راه به جايي نبرد هر كه به اقدام رفت
همت سعدي به عشق ميل نكردي ولي
مي چو فرو شد به كام عقل به ناكام رفت